شعر: ژاک پرهور
ترجمه: مسعود سالاری
حمام آفتاب
در حمام قفل است
آفتاب از پنجره وارد میشود
و توی وان حمام میکند
و تنش را صابون ميزند
و اشکِ صابون در میآيد
توی چشمش آفتاب رفته.
سفرها
من هم
مثل نقاشها
مدلهای خودم را دارم
يک روز
که همين ديروز بود
توی راهروی اتوبوس
داشتم به زنهايی نگاه میکردم
که در ايستگاه آمستردام پياده میشدند
ناگهان از پنجرهی اتوبوس
چشمم به يکیشان افتاد
که وقت سوار شدن نديده بودمش
نشسته بود تنها و انگار لبخند میزد
در يک لحظه به طرز عجيبی از او خوشم آمد
ولی در همان لحظه
فهميدم که زن خودم است
