تبليغاتX
نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES - به سر برند‌گی

نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

شعرها، ترجمه‌ها و نوشته‌های مسعود سالاری Les poèmes, les traductions et les écrits de Massoud SALARI

به سر برند‌گی

به روزم،

به شبم

به تمام وقت‌های دیگرم

سری بزن

سرها بریده بینی شکسته گوش تا گوش

این منم پاره‌های تنم بی سر

دست از پا درازتر ...

 

چند سال می‌گذرد از روزی که بار خیالم را بستم راحت شد چند سال؟

راستی چه سال‌ها، چه خیال‌ها که به بال حریر بستم بار پرواز تا نفس در هوای تازه

تا چند بار

             و

               بندیل از شهر شعرهای ناب،

                                                    کتاب،

                                                           آب (رفته را می‌گویم!) ...

 

نمی‌دانستم

تا آن زمان قدر آن

                    روزها را ندیده بودم،

نه به روزم،

نه به شبم،

نه به وقت‌های دیگرم

پیوند ریه‌های مسموم را

در شهر جوندگان مغز و اعصاب،

درختکاری در گنداب!

 

خون تازه اینجا

هدیه‌ای است فرستاده از بهشت

معجزه‌ای در رگ‌های مسموم

با پیوندی جهنمی ...

هر نَفَسی

         ذائقة الموت!

 

- کدام خری آن طبیعت زیبا را ول می‌کند می‌آید تهران؟

(این را راننده‌ی تاکسی می‌گوید

با لهجه‌ی شهرستانی.)

 

- هیچ خری!

(این را من می‌گویم به خودم را گرفتار اینجا که نه سری نه سودایی و مسافرم تا ابتدای همین خیابان تحقیر کننده، رونده و بازآینده، تا همیشه، و این "همیشه" مجال اندکی است)

 

- حواستان کجاست آقای بی‌سر؟

- ...

سرم را برد!

(مسعود سالاری، 6 اردیبهشت 87 جلالی، گیشا)

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:50 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  |