تبليغاتX
نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

شعرها، ترجمه‌ها و نوشته‌های مسعود سالاری Les poèmes, les traductions et les écrits de Massoud SALARI

و این هم شعری از ژاک پره‌ور فرانسوی، برگردان: مسعود سالاری (این از جمله شعرهای پره‌ور است که تا پیش از این به فارسی ترجمه نشده است):

 

Voici un poème du poète Français, Jacques PRERVERT, traduit par Massoud SALARI (Ce poème fait partie de ceux de PRERVERT, qui n'ont pas encore été traduits en persan):

 

 

LE GARDIEN DU PHARE

 

Des oiseaux par milliers volent vers les feux

Par milliers ils tombent, par milliers ils se cognent

Par milliers aveuglés, par milliers assommés

Par milliers ils meurent.

 

Le gardien ne peut supporter une chose pareille

Les oiseaux ils les aiment trop

Alors il dit « tant pis je m’en fou »

Et il éteint tout.

 

Au loin un cargo fait naufrage

Un cargo venant des îles un cargo chargé d’oiseaux

Des milliers d’oiseaux des îles, des milliers d’oiseaux noyés.

 

 

فانوس‌بان

 

پرنده‌ها کرور کرور به سوی آتش‌ها پرواز می‌کنند

کرور کرور می‌افتند، کرور کرور به هم می‌خورند

کرور کرور کور می‌شوند، کرور کرور له می‌شوند

کرور کرور می‌میرند.

 

فانوس‌بان طاقت این چیزها را ندارد

پرنده‌ها را بسیار دوست دارد

پس می‌گوید: "به درک، به من چه!"

و آتش همه‌ی فانوس‌ها را خاموش می‌کند.

 

آن دورها یک کشتی باری غرق می‌شود

یک کشتی که از جزیره‌های دور می‌آید

یک کشتی که بارش پرنده است

کرور کرور پرنده‌ی جزیره‌های دور

کرور کرور پرنده‌ی غرق شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:49 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

شعری که چند سال پیش گفته‌ام و چند روز پیش به فرانسه ترجمه کرده‌ام:

 

سارها

 

نه سبز پوشيده بودم

نه دست تکان داده بودم

در باد،

که اين همه سار بر سرم ريخت.

 

اين همه سار بر سر من!

طعنه‌ی آسمان است

شايد

به عريانی‌‌ام!

 

 

Voici la traduction française d'il y a quelques jours d'un poème d'il y a plusieurs années:

 

ETOURNEAUX

 

Ni je ne m'étais mis en vert,

Ni je n'avais secoué la main

Dans l'air,

Lorsque tant d'étourneaux se sont perchés sur ma tête.

 

Tant d'étourneaux sur ma tête!

C'est peut-être le ciel

Qui m'ironise et m'embête

Pour ma nudité!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:3 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

به سر برند‌گی

به روزم،

به شبم

به تمام وقت‌های دیگرم

سری بزن

سرها بریده بینی شکسته گوش تا گوش

این منم پاره‌های تنم بی سر

دست از پا درازتر ...

 

چند سال می‌گذرد از روزی که بار خیالم را بستم راحت شد چند سال؟

راستی چه سال‌ها، چه خیال‌ها که به بال حریر بستم بار پرواز تا نفس در هوای تازه

تا چند بار

             و

               بندیل از شهر شعرهای ناب،

                                                    کتاب،

                                                           آب (رفته را می‌گویم!) ...

 

نمی‌دانستم

تا آن زمان قدر آن

                    روزها را ندیده بودم،

نه به روزم،

نه به شبم،

نه به وقت‌های دیگرم

پیوند ریه‌های مسموم را

در شهر جوندگان مغز و اعصاب،

درختکاری در گنداب!

 

خون تازه اینجا

هدیه‌ای است فرستاده از بهشت

معجزه‌ای در رگ‌های مسموم

با پیوندی جهنمی ...

هر نَفَسی

         ذائقة الموت!

 

- کدام خری آن طبیعت زیبا را ول می‌کند می‌آید تهران؟

(این را راننده‌ی تاکسی می‌گوید

با لهجه‌ی شهرستانی.)

 

- هیچ خری!

(این را من می‌گویم به خودم را گرفتار اینجا که نه سری نه سودایی و مسافرم تا ابتدای همین خیابان تحقیر کننده، رونده و بازآینده، تا همیشه، و این "همیشه" مجال اندکی است)

 

- حواستان کجاست آقای بی‌سر؟

- ...

سرم را برد!

(مسعود سالاری، 6 اردیبهشت 87 جلالی، گیشا)

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:50 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

شعری از خودم با ترجمهی آن به فرانسه:

 

 

آفاق و انفس

 

ن

 

چشم من است

یا خون رودخانه

که از بال پرنده میچکد؟

 

  

Les horizons et les âmes

 

Est-ce mon œuil

Ou le sang du fleuve

Qui goutte de l'aile de l'oiseau?

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:15 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

شعری از دفتر پایتخت درد (Capitale de la douleur) پل الوار.
این شعر پیشتر در سایت ادبی دیگران هم، همراه شرح حالی از شاعر و مترجم چاپ شده است:
 
La courbe de tes yeux...  
 
La courbe de tes yeux fait le tour de mon coeur,
Un rond de danse et de douceur,
Auréole du temps, berceau nocturne et sûr,
Et si je ne sais plus tout ce que j'ai vécu
C'est que tes yeux ne m'ont pas toujours vu.
Feuilles de jour et mousse de rosée,
Roseaux du vent, sourires parfumés,
Ailes couvrant le monde de lumière,
Bateaux chargés du ciel et de la mer,
Chasseurs des bruits et sources des couleurs,
Parfums éclos d'une couvée d'aurores
Qui gît toujours sur la paille des astres,
Comme le jour dépend de l'innocence
Le monde entier dépend de tes yeux purs
Et tout mon sang coule dans leurs regards.
 
 
انحنای چشم‌هايت ... 
 
انحنای چشم‌هايت دلم را دوره می‌كند،
حلقه‌ای از رقص و قرار،
هاله‌ی زمان، گهواره‌ی التجای شبانه،
تمام عمر رفته را به ياد ندارم
از آنكه چشم‌هايت هميشه مرا نديده‌اند.
آن دو برگ آفتاب، آن حباب‌هاي شبنم،
نيستان باد، دو لبخنده‌ی عطرآگين،
دو بال گشوده كه جهان را از نور آكنده‌اند،
دو قايق كه بارشان آسمان و درياست،
دو غوغاگر، دو چشمه‌ی رنگ،
دو رايحه سر برآورده از بيضه‌ی فلق،
آرميده هم‌چنان بر كهكشان
دنيا تمام به زلال چشم‌های تو بسته است
آن‌سان كه آفتاب به بی‌گناهی
و تمام خون من جاری در آن نگاه است.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:44 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

شعر: ژاک پره‌ور

ترجمه: مسعود سالاری

حمام آفتاب

در حمام قفل است

آفتاب از پنجره وارد می‌شود

و توی وان حمام می‌کند

و تنش را صابون مي‌زند

و اشکِ صابون در می‌آيد

توی چشمش آفتاب رفته.

 

 

سفر‌ها

من هم

مثل نقاش‌ها

مدل‌های خودم را دارم

يک روز

که همين ديروز بود

توی راهروی اتوبوس

داشتم به زن‌هايی نگاه می‌کردم

که در ايستگاه آمستردام پياده می‌شدند

ناگهان از پنجره‌ی اتوبوس

چشمم به يکی‌شان افتاد

که وقت سوار شدن نديده بودمش

نشسته بود تنها و انگار لبخند می‌زد

در يک لحظه به طرز عجيبی از او خوشم آمد

ولی در همان لحظه

فهميدم که زن خودم است

خيالم راحت شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:20 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

شعرهایی را که از فرانسه ترجمه کرده‌ام با نام شاعر می‌آورم و آنهایی را که نامی نمی‌آورم در واقع شعرهای خودم هستند که بعضی از آنها را به فرانسه ترجمه کرده‌ام. این یکی شعری است از ژاک پره‌ور فرانسوی که به فارسی برگردانده‌ام. و این ژاک پره‌ور شاعری است که بسیاری شعرها و داستان‌های او را تاکنون به فارسی برگردانده‌اند اما اغلب زبان و منش شاعرانه یا بهتر بگویم، جهان‌بینی او را به خوبی نشناخته‌اند. سال‌ها پیش تحلیلی درباره‌ی ترجمه‌ی پره‌ور در ایران نوشتم که در مجله‌ی معیار چاپ شد. شاید روزی آن را در اینجا گذاشتم. به هر روی، من فکر می‌کنم پره‌ور این گونه که من او را ترجمه کرده‌ام شعر می‌گفته. متن فرانسوی این شعر را هم متاسفانه هم‌اکنون در دست ندارم وگرنه سعی می‌کنم ترجمه‌ها را با متن اصلی بیاورم. خلاصه، پره‌ور شاعری است که ... ولش کن، همین!

 

بی‌خيال

(شعری از ژاک پره‌ور، ترجمه: مسعود سالاری)

 

سگ گِل مالی شده را بگذاريد بيايد تو

بی خيال آنهايی که نه سگ را دوست دارند نه گِل را

بگذاريد بيايد تو سگ را که پاک از گِل کثيف شده

بی خيال آنهايی که گِل را دوست ندارند

نمی فهمند

سگ سرشان نمی شود

گِل سرشان نمی شود

بگذاريد سگ بيايد تو

و خودش را بتکاند

سگ را می شود شست

گِل را می شود شست

آب را هم می شود شست

آنها را نمی شود شست

آنهايی که می گويند سگ ها را دوست دارند

به شرط آن‌که . . .

سگ گِل مالی شده تميز است

گِل تميز است

آب هم بعضی وقت ها تميز است

آنها که می گويند به شرط آن‌که . . .

آنها تميز نيستند

عمراً.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:40 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

این شعر را که سال‌ها پیش گفته‌ام هنوز ترجمه نکرده‌ام. نه از باب ترجمه‌ناپذیری یا مشکل فنی و غیره، فقط حالش را نداشتم!

 

یادش به‌خیر

برف‌بوسه‌ای که خواهم فرستاد

برای بلور پیکرت

و رگ‌هایت که پر از آواز خواهد بود.

 

یادت به‌خیر صبح مه‌گرفته‌ی زمستان

که محو خواهی شد

ای تن‌حریر خیال و تبسم

جاری میان برگ و نسیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:17 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

جوانه

 

با جای خالی اشیا

گم شده‌ام،

و زمان لای کتاب‌ها خاک می‌خورد

 

من خاک می‌خورم

ای واژه‌ی مقدس!

هر چه می‌گریم شور

بر گونه‌هایت نمی‌رویم.

 

من گم شده‌ام

با جای خالی اشیا،

و معبد

در ازدحام خادمان،

و زمان لای کتاب‌ها

 

چقدر تاریک است این‌جا،

چراغ را روشن کن!

 

کلید کتاب‌خانه گم شده است

و "چراغ را روشن کن"

لای کتاب‌ها

خاک می‌خورد.

 

ببین شوربختی‌ام را

بر گونه‌هایت،

و خاک را

که قدیس‌وار

با جای خالی اشیا می‌روید.

 

 

Germe

 

Je suis perdu

Avec la place vide des objets,

Et le temps avale de la poussière dans les livres

 

J'avale de la poussière

Ô, mot sacré!

J'ai beau pleurer des larmes salées

Je ne germe pas sur tes joues.

 

Je suis perdu

Avec la place vide des objets

Et le temple

Parmi ses serviteurs en foule

Et le temps dans les livres…

 

Que c'est sombre ici,

Allume la lumière!

 

La clé de la bibliothèque est perdue

Et l'"Allume la lumière"

Avale de la poussière

Dans les livres!

 

Regarde la salure de mes amertumes

Sur tes joues,

Et la poussière

Qui germe comme les saints

Avec la place vide des objets.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:57 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

Je pense que je suis l'être humain que je suis,

donc je suis!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:16 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

نامه‌ی شاعر نمی‌رسد

که ساکن آوارگی است

و کبوتر نامه‌برش دچار باد

چه عشق‌ها در آسمان رها می‌شود

La lettre du poète n'arrive pas

Car il habite en bohème

Et son pigeon messager est épris du vent

Que d'amours délaissés dans le ciel

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:10 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

پدید آمدن این وبلاگ حاصل شکست سال‌ها مقاومت برای پدید نیامدن آن است!

پس از کشف آتش و بعدها کشف ابزار و کشاورزی و خیلی چیزهای دیگر به وسیله‌ی انسان (که همه‌ی این‌ها البته پس از خروج ایشان از غار صورت گرفت)، سالیان بسیار زیادی گذشت و ناگهان انسان (از اینجا به بعد "انسان" یعنی من!) متوجه وبلاگ "یاهو 360" شد. این مفاجات میمون را به فال نیک گرفت و از نوشتن در این نوع دفتر خاطرات مجازی قوت قلب یافت. خاطرات پار و پیرار را از زیر غبار سالیان به درآورد و دفترهای پیشین را نو کرد.

اما پس از چندی دانست که بیشتر کاربران این یاهو 360 بیش از آن که آن را در راه اعتلای مقام اعلای فرهنگ و هنر (که غیر از آن "بنیاد هیچ منزلتی پایدار نیست") به کار گیرند، آن را گونه‌ای "بنگاه شادمانی" مجازی پنداشته‌اند. او با سیل پیام‌های مخدرات معصومی رو‌به‌رو شد که از او می‌پرسیدند: "R u married?"

انسان که از اینجا به بعد خود را در برابر آزمونی تاریخی و بسا سرنوشت‌خراب‌کن و خانمان‌برانداز می‌دید، بر آن شد تا به سیاق دوستان قدیم یک وبلاگ درست و حسابی یا به قول اصفهانی‌ها "آدم‌وار" راه بیاندازد، که انداخت.

البته یک حسن خوب (!) یاهو 360 آن بود که انسان می‌توانست به راحتی در آن به زبان فرانسوی هم بنویسد. اما انسان مشکلات فرانسوی نویسی در بلاگفا را به جان خرید و خودش را، البته تا حدودی، از گزند بلایای طبیعی و مصنوعی یاهو 360 برحذر داشت. نام وبلاگ خود را به عشق مام وطن که او را قرار و سکینه بود و به نشانه‌ی دوستداری فرهنگ فرنگ و نویسنده‌ی نامی آن مونتسکیو، "نامه‌های پارسی" (و نه "نامه‌های ایرانی" که ترجمه‌ای غلط است) نهاد.

و این گونه انسان مشغول کشف خود شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:54 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  |